حکمت های لقمان در رفتار و کردارش و گفتارش نمود داشت .

یکی از موارد حکمت این است که انسان سوال بی مورد را نفی کند .

از جمله در کتاب ارشاد القلوب هاشمی و المستدرک حاکم نیشابوری آمده است : لقمان کنار حضرت داوود ایستاده و مشاهده کرد با دستش زره را نرم می کند لقمان در تعجب فرو رفت حکمت نگذاشت بپرسد زیرا سوالی که بعدا روشن می شود سکوتش از حکمت است .

سعدی هم در گلستان می گوید اگر چیزی را بعدا می فهمی الان نپرس و نیز می گوید چو دانی و پرسی سوالت خطاست .

سوال بی مورد مخالف حکمت است .

از حکمت های لقمان این است که با عمل خود به دیگران حکمت می آموخت .

در کتاب المصنف ابن ابی شیبه آمده است لقمان زمانی که برده بود مولایش به او می گوید گوسفندی سر ببر و بهترین و لذیذترین جای ان را بیاور من بخورم.

لقمان گوسفندی سر می برد و زبان و دلش را برای مولایش می برد .

دفعه دیگرمولایش به او می گوید بدترین جای ان را دور بریز بقیه ان را بیاور و متوجه می شود زبان و دل گوسفند نیست و بیرون انداخته است .

مولایش می گوید من وقتی بهترین و لذیذترین خواستم زبان و دل را اوردی و وقتی خواستم بدترین جای ان را دور بریزی باز هم زبان و دل را دور ریختی .

لقمان در پاسخ می گوید وقتی زبان و قلب سالم باشند چیزی بهتر از ان نیست و اگر خبیث باشند چیزی بدتر از ان نیست .

از دیگر اثار حکمت ان است نباید به خوشنودی مردم دل بست و به لعن و توهین های مردم نا امید شد .

امام علی علیه السلام بدترین نوع تشویق ، تشویق اشقیا است .

هر کس از امیر المومنین تعریف می کرد حضرت بلند می فرمود ند خدایا تو می دانی انچه انان نمی دانند و حسن ظن اینان را در خصوص من اجابت فرما.

در کتاب فتح الابواب و بحار الانوار امده روزی لقمان به پسرش سفارش می کند پسرم به خوشنودی و مدح و ذم مردم توجه نکن تو در مسیر حق برو.

وقتی حق و باطل را شناختی در مسیرت ثابت قدم باش .دلیلش هم این است که مدح و ذم مردم دست یافتنی نیست یعنی هر چقدر هم تو تلاش بکنی روزی نیست که همه مردم تو را مدح کنند و روزی هم نیست که مردم تو را ذم نکنند .

و بعد به فرزندش می گوید می خواهید عملی به شما نشان دهم . پسر می گوید : بله

لقمان با پسرش در معیت الاغی بیرون می روند به پسرش می گوید پسرم من سوار می شوم شما از کنارم بیا . کمی جلو می روند افرادی انان را می ببینند و بلند و بلند می گویند عجب پیرمرد سنگدلی است خودش روی اسب نشسته و پسر نحیفش پیاده حرکت می کند.

لقمان به پسرش می گوید شنیدی من سنگدل شدم و شما نحیف .

بعد به پسرش می گوید تو سوار شو و من پیاده بشوم و بعد کمی حرکت عده ای گفتند عجب پدر و پسر بدی . پدر بچه را خوب تربیت نکرده است وقتی پدر است پسر روی اسب ننشیند.

لقمان به پسرش گفت شنیدید مردم چه گفتند ؟!

پسر می گوید : بله شنیدم .

بعد لقمان به پسرش گفت من هم سوار می شوم دو نفری سوار اسب شدند .

این بار مردم گفتند عجب مردم بی رحمی . اینها رحم و مروت ندارند دو نفری سوار این اسب شدند .

باز لقمان به پسرش گفت دیدید چه گفتند ؟ پسر گفت بله .

این بار لقمان گفت ما پیاده بشویم و اسب بدون سوار بیاید باز مردم گفتند عجب ادمهای احمقی هستند اسب خالی است و کسی سوار بر ان نیست.

لقمان به پسرش گفت شنیدید مردم چه گفتند ؟ پسر گفت : بلی

بعد لقمان به پسرش گفت ما باید در مسیر خود حق را بشناسیم و درست حرکت کنیم حال مردم مدح کنند یا ذم.

لقمان هم می گوید پسرم وظیفه ات را انجام بده کاری نداشته باش مردم چه می گویند تحصیل رضایت مردم محال است پس بدنبال کسب رضای خدا باش زیرا سعادت و خوشبختی دنیا و اخرت در رضای پروردگار است .